جدایی
part 1
سال 2011
به کوچه ها ،خونه ها ،خیابونا با دقت نگاه میکردم با سرعت از کنار همشون رد میشیدیم که ماشین ترمزی اروم زد و از حرکت ایستاد دقیقا روبه روی یه خونه ویلایی قدیمی ولی قشنگ مامان بابا از ماشین پیاده شدن و به داخل خونه رفتن ماشین لوازم خونمون هم رسیده بود و داشت وسایل رو خالی میکرد از ماشین پیاده شدم باد میوزید هدفونم رو از روی گوشم برداشتم همینجور که به دور اطرافم نگاه میکردم به پنجره خونه ای که کنار خونم بود نگاه کردم دختری با موهای بلند مشکی داشت به من نگاه میکرد اون دختر واقعا خوشگل بود .
کمی بعد به خودم اومدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین وارد خونه شدم
تا شب طول کشید وسایل های خونه رو بچینیم..توی اتاقم روی زمین نشسته بودم و داشتم کتاب هام رو از داخل جعبه در میاوردم که یه عکس از لای کتابم روی زمین افتاد عکس سال دوم دبیرستانم بود یعنی پارسال ...
من مین شوگام.اهل شهر یوسو
پسری درونگرا عاشق کتاب خوندن نقاشی کردن و نواختن موسیقی ام از بچگی توی یوسو بزرگ شدم اونجا دوستان زیادی دارم پلی مجبور شدیم بخاطر شغل پدرم بیاییم سئول امسال سال سوم دبیرستانم و داخل رشته ریاضی درس میخونم،دوست داشتم توی یوسو زندگیکنو اما چاره ای نداشتم پدرم قول داده بود بعد از یک سال به یوسو بگردیم سر همین موضوع قبول کردم که به این شهر بیام.چالش های زیادی سر راهم هست که باید باهاشون مواجه شم و برای همشون استرس دارم
با صدای مادم بخودم اومدم
مامان شوگا:شوگا عزیزم بیا شام
عکس رو روی میزم گذاشتم و از جام بلند شدم و به سمت هال رفتم
سر میز شام نشستم..به ظرف روبه روم خیره شدم
بازم نودل اماده .اوففف.
نشستم و شروع کردم به خوردن غذا .
مادرم داشت کتاب میخوند پدرم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکرد .
برام تنها غذا خوردن عادی شده بود
ظرف غذامو برداشتم و گذاشتم داخل ماشین ظرفشویی و بازم یه سمت اتاقم وقتی خواستم وارد اتاقم شم با صدای پدرم متوقف شدم
پدرشوگا:مدرسه جدید ثبت نامت کردم از فردا کلاس های فوق برنامت شروع میشه برنامت رو گذاشتم ذوسال 2011
به کوچه ها ،خونه ها ،خیابونا با دقت نگاه میکردم با سرعت از کنار همشون رد میشیدیم که ماشین ترمزی اروم زد و از حرکت ایستاد دقیقا روبه روی یه خونه ویلایی قدیمی ولی قشنگ مامان بابا از ماشین پیاده شدن و به داخل خونه رفتن ماشین لوازم خونمون هم رسیده بود و داشت وسایل رو خالی میکرد از ماشین پیاده شدم باد میوزید هدفونم رو از روی گوشم برداشتم همینجور که به دور اطرافم نگاه میکردم به پنجره خونه ای که کنار خونم بود نگاه کردم دختری با موهای بلند مشکی داشت به من نگاه میکرد اون دختر واقعا خوشگل بود .
کمی بعد به خودم اومدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین وارد خونه شدم
تا شب طول کشید وسایل های خونه رو بچینیم..توی اتاقم روی زمین نشسته بودم و داشتم کتاب هام رو از داخل جعبه در میاوردم که یه عکس از لای کتابم روی زمین افتاد عکس سال دوم دبیرستانم بود یعنی پارسال ...
من مین شوگام.اهل شهر یوسو
پسری درونگرا عاشق کتاب خوندن نقاشی کردن و نواختن موسیقی ام از بچگی توی یوسو بزرگ شدم اونجا دوستان زیادی دارم پلی مجبور شدیم بخاطر شغل پدرم بیاییم سئول امسال سال سوم دبیرستانم و داخل رشته ریاضی درس میخونم،دوست داشتم توی یوسو زندگیکنم اما چاره ای نداشتم پدرم قول داده بود بعد از یک سال به یوسو بگردیم سر همین موضوع قبول کردم که به این شهر بیام.چالش های زیادی سر راهم هست که باید باهاشون مواجه شم و برای همشون استرس دارم
با صدای مادم بخودم اومدم
مامان شوگا:شوگا عزیزم بیا شام
عکس رو روی میزم گذاشتم و از جام بلند شدم و به سمت هال رفتم
هر چقدر هم خونه عوض کنیم بازم این فضای جدی خونمون از بین نمیره
پدرم بی تفاوت روی مبل نشسته بود و کتاب تو دستش بود
و مادرم مشغول بافتن شالگردن بود
به میز نگاه کردم عه بازم نودل آماده
همیشه وضعیت همینه از وقتی یادمه
غدا مو خوردم ظروف شامم رو برداشتم و داخل ماشین ظرفشویی چیدم به سمت اتاقم رفتم همین که خواستم وارد شم با صدای پدرم متوقف شدم
پدر شوگا:مدرسه جدید ثبت نامت کردم ..از فردا کلاس فوق برنامه مدرسه شروع میشه برنامتو گذاشتم رو میزت ادرس مدرستم زیرش. نوشته(جدی)
سری تکون دادم وارد اتاقم شدم درو بستم
به برنامه خیره شدم از ساعت۷صبح شروع میشد
بهتر بود الان بخوابم تا فردا زود بیدار شم همین طور که دراز کشیده بودم از پنحره به بیرون خیره شدم
بازم چشمم خورد به اون پنجره
یه دختر پشت اون پنجره بود و داشت درس میخوند اینجور که معلوم بود ، روی میز تحریرش نشسته بود و درحال حال مردن چیزی بود
ااا شوگا تو از کی تاحالا فضول شدی بگیر بخواب..
ویو ات
....
کامنت ۱۲
لایک ۲۰
تا پارت بعدی بای بای🤗🩷
سال 2011
به کوچه ها ،خونه ها ،خیابونا با دقت نگاه میکردم با سرعت از کنار همشون رد میشیدیم که ماشین ترمزی اروم زد و از حرکت ایستاد دقیقا روبه روی یه خونه ویلایی قدیمی ولی قشنگ مامان بابا از ماشین پیاده شدن و به داخل خونه رفتن ماشین لوازم خونمون هم رسیده بود و داشت وسایل رو خالی میکرد از ماشین پیاده شدم باد میوزید هدفونم رو از روی گوشم برداشتم همینجور که به دور اطرافم نگاه میکردم به پنجره خونه ای که کنار خونم بود نگاه کردم دختری با موهای بلند مشکی داشت به من نگاه میکرد اون دختر واقعا خوشگل بود .
کمی بعد به خودم اومدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین وارد خونه شدم
تا شب طول کشید وسایل های خونه رو بچینیم..توی اتاقم روی زمین نشسته بودم و داشتم کتاب هام رو از داخل جعبه در میاوردم که یه عکس از لای کتابم روی زمین افتاد عکس سال دوم دبیرستانم بود یعنی پارسال ...
من مین شوگام.اهل شهر یوسو
پسری درونگرا عاشق کتاب خوندن نقاشی کردن و نواختن موسیقی ام از بچگی توی یوسو بزرگ شدم اونجا دوستان زیادی دارم پلی مجبور شدیم بخاطر شغل پدرم بیاییم سئول امسال سال سوم دبیرستانم و داخل رشته ریاضی درس میخونم،دوست داشتم توی یوسو زندگیکنو اما چاره ای نداشتم پدرم قول داده بود بعد از یک سال به یوسو بگردیم سر همین موضوع قبول کردم که به این شهر بیام.چالش های زیادی سر راهم هست که باید باهاشون مواجه شم و برای همشون استرس دارم
با صدای مادم بخودم اومدم
مامان شوگا:شوگا عزیزم بیا شام
عکس رو روی میزم گذاشتم و از جام بلند شدم و به سمت هال رفتم
سر میز شام نشستم..به ظرف روبه روم خیره شدم
بازم نودل اماده .اوففف.
نشستم و شروع کردم به خوردن غذا .
مادرم داشت کتاب میخوند پدرم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکرد .
برام تنها غذا خوردن عادی شده بود
ظرف غذامو برداشتم و گذاشتم داخل ماشین ظرفشویی و بازم یه سمت اتاقم وقتی خواستم وارد اتاقم شم با صدای پدرم متوقف شدم
پدرشوگا:مدرسه جدید ثبت نامت کردم از فردا کلاس های فوق برنامت شروع میشه برنامت رو گذاشتم ذوسال 2011
به کوچه ها ،خونه ها ،خیابونا با دقت نگاه میکردم با سرعت از کنار همشون رد میشیدیم که ماشین ترمزی اروم زد و از حرکت ایستاد دقیقا روبه روی یه خونه ویلایی قدیمی ولی قشنگ مامان بابا از ماشین پیاده شدن و به داخل خونه رفتن ماشین لوازم خونمون هم رسیده بود و داشت وسایل رو خالی میکرد از ماشین پیاده شدم باد میوزید هدفونم رو از روی گوشم برداشتم همینجور که به دور اطرافم نگاه میکردم به پنجره خونه ای که کنار خونم بود نگاه کردم دختری با موهای بلند مشکی داشت به من نگاه میکرد اون دختر واقعا خوشگل بود .
کمی بعد به خودم اومدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین وارد خونه شدم
تا شب طول کشید وسایل های خونه رو بچینیم..توی اتاقم روی زمین نشسته بودم و داشتم کتاب هام رو از داخل جعبه در میاوردم که یه عکس از لای کتابم روی زمین افتاد عکس سال دوم دبیرستانم بود یعنی پارسال ...
من مین شوگام.اهل شهر یوسو
پسری درونگرا عاشق کتاب خوندن نقاشی کردن و نواختن موسیقی ام از بچگی توی یوسو بزرگ شدم اونجا دوستان زیادی دارم پلی مجبور شدیم بخاطر شغل پدرم بیاییم سئول امسال سال سوم دبیرستانم و داخل رشته ریاضی درس میخونم،دوست داشتم توی یوسو زندگیکنم اما چاره ای نداشتم پدرم قول داده بود بعد از یک سال به یوسو بگردیم سر همین موضوع قبول کردم که به این شهر بیام.چالش های زیادی سر راهم هست که باید باهاشون مواجه شم و برای همشون استرس دارم
با صدای مادم بخودم اومدم
مامان شوگا:شوگا عزیزم بیا شام
عکس رو روی میزم گذاشتم و از جام بلند شدم و به سمت هال رفتم
هر چقدر هم خونه عوض کنیم بازم این فضای جدی خونمون از بین نمیره
پدرم بی تفاوت روی مبل نشسته بود و کتاب تو دستش بود
و مادرم مشغول بافتن شالگردن بود
به میز نگاه کردم عه بازم نودل آماده
همیشه وضعیت همینه از وقتی یادمه
غدا مو خوردم ظروف شامم رو برداشتم و داخل ماشین ظرفشویی چیدم به سمت اتاقم رفتم همین که خواستم وارد شم با صدای پدرم متوقف شدم
پدر شوگا:مدرسه جدید ثبت نامت کردم ..از فردا کلاس فوق برنامه مدرسه شروع میشه برنامتو گذاشتم رو میزت ادرس مدرستم زیرش. نوشته(جدی)
سری تکون دادم وارد اتاقم شدم درو بستم
به برنامه خیره شدم از ساعت۷صبح شروع میشد
بهتر بود الان بخوابم تا فردا زود بیدار شم همین طور که دراز کشیده بودم از پنحره به بیرون خیره شدم
بازم چشمم خورد به اون پنجره
یه دختر پشت اون پنجره بود و داشت درس میخوند اینجور که معلوم بود ، روی میز تحریرش نشسته بود و درحال حال مردن چیزی بود
ااا شوگا تو از کی تاحالا فضول شدی بگیر بخواب..
ویو ات
....
کامنت ۱۲
لایک ۲۰
تا پارت بعدی بای بای🤗🩷
- ۵۷۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط